افراد آنلاين : ۱
دسته بندي
نويسندگان
من عاشقش هستم اما ...
نويسنده : ریز فان | بازديد :۲۲۵۵|
سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۲۷ لينک ثابت

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .
من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم.
تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.
بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی شریک نداشتیم با هم دیگه باشیم
درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .
من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید
من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم
قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی
با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .
من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه
من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.
با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم
اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت ...
به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده
فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند
یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه
دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته
این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود.
آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.
اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.
من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.
من عاشقش هستم.
اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”




به اشتراک بگذاريد...
Facebook Google Buzz Digg yahoo Technorati delicious Twitter Google Bookmarks
موضوعات مرتبط : داستان ، داستان کوتاه ، داستان پندآموز ، دیگر مطالب ، مطالب پند آموز ،
برچسب ها : ای کاش این کار رو کرده بودم ، آرزو داشتم ، آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. ،
ارسال نظر

نام شما :
آدرس وب سايت :
پست الکترونيک :
پيام شما :
کد امنيتي :


زندگی سخت است ولی
من از آن سخت ترم...
خوشبختی یعنی اهمیت ندهید که
دیگران درباره شما چه فکری می کنند!
درد
آدم ها را دگرگون می کند.
آمار سايت
بازديد
بازديد امروز : ۱
بازديد ديروز : ۴
هفته گذشته : ۱
ماه گذشته : ۵۰
سال گذشته : ۱۲۸۴
کل بازديد : ۱۴۷۳۵۰
مطالب ونظرات
کل مطالب : ۶۹
نظرات : ۲۲
ورودي گوگل
ورودي گوگل امروز:۰
ورودي گوگل ديروز:۰
اعضا
کل اعضا:۳۷
امکانات سايت
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد.
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.
قدرت گرفته شده از فرد ديزاين

۲ مرداد ۱۳۹۶